به من کمک کنید که آیا این عکس ها بکمک فتوشاب ساخته نشده اند ؟
ادامه مطلب
به من کمک کنید که آیا این عکس ها بکمک فتوشاب ساخته نشده اند ؟
ضبط صوت را روشن کردم تا هر آنچه را که روز قبل به او گفته بودم تا آخر گوش کند . ادبیات فارسی درس می داد اما مسئول امور مسجد دانشگاه هم بود . یک روحانی قد کوتاه که از همه سیادت خود تنها یک عمامه سیاه برسر داشت . یادم هست موقع خواندن اشعار فروغ چه غمزه ها که نمی آمد . بعد از اتمام نوار ، کلی از من تعریف کرد . که تو جوان خوبی هستی و در این اوضاع و احوال بفکر دین خود هستی برو که خیر ببینی و تعارفاتی از این دست . غروب به مسجد دانشگاه رفتم . دیدم سرایدار مسجد را کشیده کنار و به او می گوید : یک دانشجو به اسم نوری زاد می آید پیش تو و با خودش یک نوار می آورد . من از اول الله اکبر شنیده ام تا لااله الاالله . تو هم همین محدوده را پخش می کنی نه بیشتر. او که رفت من نوار ضبط صوت را به سرایدار دادم و گفتم : من نوری زاد هستم . درست وقت اذان مغرب بود . گرفت و داخل ضبط صوت گذارد و دکمه اش را فشار داد . صدای اذان صبحدل برای اولین بار در فضای دانشگاه پیچید و از آن بیرون زد و به محله های اطراف دانشگاه راه یافت .
برای اولین بار در تاریخ سی ساله عمر انقلاب ، و در مراسم روز قدس و سیزده آبان امسال ، نه اسراییل از ما ترسید و نه آمریکا ، و البته کشوری که بسیار ترسید ، کشور خود ما بود . با آنهمه تسلیحات رسمی و غیر رسمی که برای مقابله احتمالی مردم معترض به خیابانها آورده بودیم . این هشداری است برای همه ما که خواهان فردایی بهتر و شایسته تر برای این نظامیم .
حکایت این روزهای صدا و سیمای ما ، دقیقا حکایت بیماری است که به دلیل غصه های متورمش ، آب خوش از گلویش پایین نمی رود . این صداو سیمای غمزده را می شود به شایستگی اداره کرد . به چه صورت ؟ اگر که بخواهیم رونقی به اوضاعمان در بیفتد . و اگر نخواهیم مثل آن فلفل فروشی باشیم که فلفل هایش تند نبود و او تلاش می کرد با تند زبانی خود این نقیصه را جبران کند .
هرآنچه برای اداره صداو سیما خواهم گفت ، برگرفته از تجربیاتی است که نه من به آن دست یافته باشم ، که عصاره خواست جمعی جامعه ماست . باید باور کنیم که زمستان سردی پیش روی داریم :
دوئل در گودال ، تراوش قلم جوانی است به اسم "رضا" ۲۳ ساله . جوانی که کاملا در متن جمهوری اسلامی ایران پای به این دنیا نهاده و از آموزه های ما شاخ وبرگ برافراخته و گل کرده . رضا ، یکی از میلیونها جوان معترض و پرسشگر و طلبکار جامعه ماست . او خواسته هایی دارد که بحق اند . و ما ، در این سالهای پس از انقلاب ، او و نسل او را گاه به هیچ گرفته و فراموششان کرده ایم . امروز ، روزی است که اینان را نمی شود به حاشیه راند و گفت : بنشینید و تماشا کنید . امروز روزی است که این جوانان ، ما را به دیوار غفلت های مکررمان می فشارند و سخن در گلو مانده شان را بر ما فرو می ریزند . دل سپردن به سخنان اینان - هرچند نادرست - ، و بها دادن به خواسته های معطلشان ، کمترین کاری است که می شود برای ترمیم شکستگی های این نسل بدان دست یازید . من از بزرگان دینی جامعه ، بویژه از روحانیان و طلاب حوزه های علمیه که مخاطب این بخش از نوشته رضا هستند تمنای تمکین و صبوری دارم . و بعد : مدارای پاسخ . این شما و این نوشته رضا که در قسمت اول نوشته اش مرا به دوئل (احتجاج) دعوت کرده بود :
یک نظام دینی اجازه دارد اشتباه بکند ، خطا بکند ، زندان داشته باشد ، زندانی داشته باشد ، و حتی اجازه دارد کارگزارانی استخدام کند که بجای خدمت خیانت بکنند .
روزی که آقای صفار هرندی - وقتی وزیر ارشاد بود - در تلویزیون گفت : ضربه سرآقای استیلی (دربازی فوتبال با آمریکا) بلاتشبیه مثل ضربت علی در روز خندق است ، من دانستم که به زعم دوستان شما می شود خیلی از مراتب ایمانی را فرش زیر پای کاروکسب روزانه کرد . اما برعکس شما که اخیرا درمصلای ارومیه فرموده اید : " حفظ نظام جمهوری اسلامی ایران از ادای نماز واجبتر است" ، من معتقدم اگر همان نماز ، خوب اقامه شود ، و روح آن به جان نظام در آید ، نیازی به نگرانی از فروپاشی اش نیست . من می دانم نگرانی شما از بازگفت یک چنین ترجیع بندی از کجا آب می خورد . می گویمتان :
دیروز با نرجس صحبت کردم . صدایش هنوز دخترانه است . مثل آن وقتها که به دیدنش می رفتم و او با حرارت از اشتیاقش برای تحصیل در رشته روانشناسی می گفت و ابروان پرپشتش را به هم نزدیک می کرد که یعنی : تصمیمم را گرفته ام . پرسیدم : خوشبختی ؟ گرچه سئوالم ناگهانی و از ظرافت تهی بود ، با اطمینان گفت : بله .
آفت بی پاسخ نهادن پرسش های جامعه ، ابتدایی ترین خسارتش این است که : سیل پرسش های بی پاسخ ، به جان جامعه می خزد و در فرایندی فرسایشی ، پیکره و سلامت آن را می خراشد و جامعه را به لب پرتگاهی می برد که سقوط آن عنقریب خواهد بود. از همان سالهای ابتدایی پیروزی انقلاب ، نه روحانیان و نه دستگاههای رسانه ای ، ارزشی و فرصتی برای این مهم قائل نشدند . صداوسیما به لاک سانسور هولناک خود فرو رفت و روحانیان ترجیح دادند از هراس پرسش های صریح مردم جان سالم بدر ببرند و روزنامه های مستقل هم به لطایف الحیل از استقلالشان چیزی نماند . اکنون در سی سالگی انقلاب ، این پرسش ها به فربگی نهایی خود در آمده اند . و لاجرم به راهی می روند که اگر به استقبالشان نشتابیم از ما هیچ بجا نمی گذارند. جوانی به اسم " رضا" که ۲۳ ساله است با من بگومگوهای مجازی داشته است . و اکنون قسمت دوم نوشته او :
داستان وزیر شدن زنان ، و یا استاندار شدنشان ، همچون حبابی سراسیمه پف کرد ، و به یک عتاب ناگهانی برخی از مراجع فرو کشید !
هم مطرح شدن این مسئله کارکردی صادقانه نداشت و هم محو شتاب زده آن ربطی به دین خدا نداشت .
شاید در نوشته های من به واژه " سرباز نظام " فراوان برخورده اید . که من از قدیم تا کنون برای خود یک چنین مرتبتی می آراسته ام . یکی از دوستان جوان سرزمین من ، مرا در یک گودال فرضی به دوئل دعوت کرده است . تماشاچیان این دوئل ، دوستان او و دوستان من اند . به قول خودش ، پشت سر او به لیبرالیسم غرب گرم است ، و پشت سر من به همه هیمنه جمهوری اسلامی ایران باهمه داشته هایی که به صحنه آورده و نتوانسته بیاورد . بین من و این دوست جوان در فضای مجازی گفتگوهایی در گرفته است . او فراوان گفته و من به اندک بسنده کرده ام . دیدم چرا این گفتگوها در خفا صورت بگیرد . و چرا این آتش را همچنان در زیر خاکستر مهار کنیم . شاید این گودال فرضی ، بایسته ترین گودال جامعه امروز ما باشد .
از همه دوستان و مخاطبان خود دعوت می کنم در این گودال دوئل ، مودبانه و از سر علم و درایت و انصاف به جانبداری از موضع خود سخن بگویند . ما به اندازه همه تماشاچیان دو طرف ، وقت و حوصله و صندلی داریم . میکروفونی دست به دست می شود و به نوبت صدای هرکس در همه گودال و اطراف آن ، و حتی در همه هستی می پیچد . کمی عقب بروید و برای خود در این گودال جایی تدارک ببینید . در دو سوی این دوئل . دوئلی که سالهای سال از برپایی آن گذشته و ما متعمدانه اصرار به این داشته ایم که دوئلی در کار نیست . چرا که آنسوتر از خودمان ، تنها دشمن دیده ایم و دشمن . و هیچگاه برای مردم خود ، برای آنها که همچون ما نمی اندیشند ، فرصتی و موجودیتی قائل نشده ایم . من از همه بزرگان دینی ، از علما ، از مراجع ، از مسئولین کشور ، از شخص رهبرمان تمنا دارم تماشاچیان ساکت این دوئل نباشند . میکروفن را در دست بگیرند و به جانبداری از مواضع خود احتجاج کنند :
طبق آمار جهانی ، مردم ایران ، بیشترین مواد مخدر را در جهان مصرف می کنند . این رتبه اولی در فراوانی مصرف مواد افیونی را من بحساب هوشمندی مردم ایران بگذارم که کیفورترین مردم جهانند ؟ یا بحساب دشمنی که می خواهد ما و انقلاب و نظام مارا از پا در بیاورد ؟ یا بحساب بی عرضگی همه دست اندرکاران در دولت و دستگاه قضایی و ماموران نظامی و انتظامی ؟
کتابی را برای چاپ به یکی از دوستانم سپردم تا با ناشری که او می شناخت صحبت کند . می گفت : فلان ناشر شخصا فرد فرهنگی و دلسوخته ای است . شما را می شناسد و به شما ارادت دارد و اطمینان دارم به محض اطلاع از محتوای خوب کتاب ، آن را چاپ و منتشر خواهد کرد . نسخه اولیه کتاب را گرفت و رفت . یک چند روزی از دوستم خبری نشد . با او تماس گرفتم که فلانی قرار بود از آن ناشر دلسوخته برای ما خبری بیاوری . سکوت کرد و گفت : بفکر یک اسم مستعار برای خود باشید . گفتم : فرض کن : سید محمد رنجکش ! گفت : خبرت می کنم . رفت که خبر بیاورد . کتاب ، داستانی است برای کودکان !
باید به ناشر دلسوخته حق داد . و من ، به او حق می دهم ! وزارت ارشاد و سهمیه کاغذ و پروانه فعالیت و اجازه نشر و ...
دوست روحانی ای که با او در شورای سیاستگذاری ائمه کشور دیدار داشتم ، نکاتی مرتبط با همان نشست برایم ارسال کرده و خواسته که آنها را منعکس کنم . پیش از مطالعه مطلب ارسالی ایشان ، بگویم که ادب و انصاف نویسنده برای من ستودنی است . همان گوهری که ظاهرا این روزها نایاب است . این را هم بگویم که : موارد مورد اشاره ایشان تماما درست است . و ایشان موردی به موارد محتوایی آن نشست نیفزوده یا کم نکرده اند . اما من شخصا یا بخاطر اختصار یا بدلیل فراموشی (چون یادداشت نمی کرده ام) نتوانسته ام همه ظرائف آن نشست را درنوشته ام بیاورم . درعین حال که معتقدم این اضافات نیز مشکلی از شاکله محتوایی آن نشست را ، و آفاتی را که این روزها بر خطابت امامان جمعه در افتاده ، برطرف نمی کند . آنچه می خوانید همه نوشته این دوست خوب ماست :
وقتی شنیدم آقای کروبی را در نمایشگاه مطبوعات (فرهنگی ترین اجتماع نخبگی جامعه ما) کتک زده اند ، بهمان اندازه دلگیر شدم که شنیدم در دانشگاه تهران ( مکان محض نخبگی ما ) به سمت آقای صفار هرندی - وزیر سابق ارشاد اسلامی - لنگه کفش پرتاب کرده اند . باورم بر این است که : این رخدادها ، عکس العمل طبیعی همان تربیتی است که ما را وامی دارد برای منتظرالزیدی ای که در عراق برای بوش لنگه کفش پرتاب کرد هورا بکشیم و مجسمه اش را علم کنیم و برایش پول جمع کنیم . آن "رشدی" که من در حسرتش می گدازم هرگز به یک چنین روندی رضایت نمی دهد . چه برای دوست چه برای دشمن !
دوستی تماس گرفت که : فلانی ، بیا که جمعی از امامان جمعه از تو شکایت کرده اند . نشانی محل کارش را که پرسیدم ، گفت : خیابان فلان ، بین قوه قضاییه و شورای امنیت ملی . گفتم : عجب جایی . به قول دوست ما که سابقا ترازو دار بوده : جنس جور است ! خندید و گفت : بله ، هم مسئله قضایی است هم امنیتی . برای فردا قرار گذاشتیم . رفتم . و چه خوب شد که رفتم .
سئوال این که در این سی سالی که از پیروزی انقلاب سپری شده ، مگر دانشگاههای ما در اختیار دولتمردان و بانیان فرهنگی ما نبوده ؟ چه کاری و چه کارهایی در این سی سال انجام نگرفته که باید از این پس انجام بگیرد ؟
با تنگنا ، عزیزان ما ، هیچ راه بسته ای گشوده نمی شود .
نظردهی دوستان را از این روی حذف کردم که تنها خود یک نوشته و یا نوشته های پیشین من مورد اعتنا قرار گیرد . و شاید به این دلیل که با حذف نظرهای بی ارتباط و عبوس و بی منطق و گاه فحاش ، خود را سرزنش می کردم . دوست داشتم به فرازی دست می یافتیم که همه نظرها امکان اعلان می یافت . اما چه کنم که به ادب ، و به درستی یک نگاه بیش از انعکاس عادلانه آن بها می دهم . اینجاست که سانسور پای پیش می نهاد . و من در کشاکش این مهم گرفتار بودم و هستم . که نظری نامناسب را حذف بکنم یا نکنم . تقاضای من برای واگشایی مجدد بخش نظرها این است که : با ارتباط بنویسیم ، به کسی و به کسانی توهین نکنیم ، ادب نوشتاری را رعایت کنیم (مگرادبیات غیراز این است؟) ، و تلاش کنیم محیطی فراهم کنیم عاری از نازیبایی . محیطی دلنشین و منطقی و خیرخواهانه و راهگشا . به یاری خدای متعال ، با مطلب جدیدی که بهمین زودی تقدیم خواهم کرد بخش نظر دهی دوستان را فعال خواهم نمود . با اعتنا به همان نکته هایی که واگفتم . سپاس از این که مرا یاوری می فرمایید .
ما دوستی داریم به اسم : بوذری . ابوالقاسم بوذری . این دوست ما ، آدم خیلی افتاده ای است . افتادگی که می گویم ، شما ، هم بستر خاک را تصور کنید هم وسعت آغوش خدا را . داستانش مفصل است . خواهم گفت .
صداوسیمای آقای ضرغامی ، این روزها ، روزهای سختی را گذران می کند . رسانه ای که مردم نداشته باشد مثل گل کاغذی ، از واقعیت واقعی اش به شمایلی بسنده کرده که تنها می شود او را از دور تماشا کرد و هرگز نیز باورش نکرد .
رسانه امروز آقای ضرغامی ، به غصه ای مبتلا شده که این غصه را با تزریق پول و نمایش مکرر فیلم و فوتبال نمی توان دوا کرد . بله ، رسانه آقای ضرغامی ، مردم ندارد . یعنی همان خونی که رسانه ها را حیات می بخشد و سرپا نگهشان می دارد . و کیست که نداند رسانه ای که مردم نداشته باشد ، مثل ساختمان بی ستون ، از همه هیبتش ، تنها آوار او را می توان جدی گرفت .
صمیمانه می گویم که بدنه مدیریتی این رسانه حجیم و پرجمعیت و پرهزینه ، از راهیابی به نخبگی متعارفی که شایسته او بود و هست ، عاجز مانده . این نخبگی که حتما به خصلت های درست و منصفانه و هوشمندانه راه می برد ، در کشاکش انتخابات اخیر ریاست جمهوری و حوادث بعد از آن ، به سطحی ترین سطح خود تنزل کرد و با شتاب از چشم مردم افتاد .
بهر حال نمی شود این رسانه را با هر رویکرد و سابقه ای که دارد نادیده گرفت . حالا که قرار است جناب آقای ضرغامی برای پنج سال آینده نیز این رسانه را همچنان اداره کند ، مشفقانه مختصات یک رسانه دینی و شیعی و انسانی را برای ایشان برمی شمرم :
خبرکردند شنبه (همین شنبه گذشته) بیا به انجمن قلم که قرار است مسئله اخراج تورا در نشست هیات موسسین بررسی کنند . خیال رفتن نداشتم . چرا که پیش از این ، به تلخ ترین وجه ممکن ، این اخراج عملا صورت گرفته بود . با درج در کیهان و رجا نیوز و تابناک و ... با الفاظی چون : منافق بریده و به اجانب پیوسته و اینجور عبارات مهیا و از پیش مشخص . اما رفتم . جلسه شروع شد .
زن ، درست مثل مرد ، پیر است . خوش سیما و خوش سخن است . ناز است . خواستنی است . از درد پا رنج می برد . آنچنان که قدمهایش به سختی قامت او را برمی کشند و به جای اول باز می برند . و در این فراز و فرود ، هیبتی از شوکت غریبانه اش را می بینی که با اضطرابی هماره ، تو را و خبرها و کارهای تو را پرس و جو می کند . درهر ملاقات ، تو را به آیه های قرآن قسم می دهد . که مبادا با این نوشتن ها به انقلاب خیانت کنی . و تو ، درهر ملاقات ، او را مطمئن می کنی که : ذره ای نگران مباش . مگر به شوکت مادری خود شک داری ؟ آه از آه های سرد مرد . که او نیز پیر اما خواستنی است .
علمای ما بدلیل سنت تاریخی ای که در آن رشد کرده اند و قوام یافته اند ، در وجهی تقریبی ، از اصول دین دست شسته اند و به فروع آن بسنده کرده اند . یعنی آنقدر که در حوزه های علمی ما برای طهارت و شکیات و خمس و زکات ، وقت و سرمایه و انرژی گذارده شده و می شود ، به هست ونیست خدا و دین خدا بها داده نشده و نمی شود . این ضعف کلی ، در مقیاسی وسیع دامنگیر علوم دینی ما شده است . به نحوی که سطح آگاهی نازل دینی مردم ما ، همیشه وامدار ترشحات نازل تر مداحان و خطبای روحانی – درهمین خصوص - بوده است .
در سیره عملی مرجع صاحبنامی چون علامه حلی خوانده ایم که از او در باره چاه آبی که در آن سگی افتاده و مرده سئوال می کنند . علامه حلی برای این که حس داشتن و نداشتن چاه را باور کند و سپس فتوا بدهد ، دستور می دهد چاه آب خانه اش را پر کنند . این ، یعنی سفر . و یعنی : فتوا دادن بعد از سفر . مراجع ما چاره ای ندارند جز این که از خانه های خود بیرون بیایند . دوران نشستن و فتوا دادن مراجع سپری شده است . راستی حضور یک روزه یک مرجع در مجلس شورا چه هیبتی از او می کاهد ؟ و چه کاستی ای بر ساحت مرجعیت او روا می دارد ؟ ما از تماشای یک مرجع در یک دادسرا و یک محکمه محلی آیا به او علاقه مندتر می شویم یا نه ، شان او را مخدوش شده می بینیم ؟
بنیاد جامعه ای که مردمش بهنگام عرض تظلم همانند بیمناکان بریده بریده سخن بگویند ، رو به ویرانی است .
من می خواهم دست شما را بگیرم و از منفذی متفاوت ، شما را به تماشای یک نمایش خیالی از انتخابات اخیر ریاست جمهوری ببرم . وشما را در کنار آقای میرحسین موسوی بنشانم که رییس جمهورشده اند . ایرادی که ندارد ؟ خیال است دیگر.
این که من آیا یک چنین پولی دارم یا ندارم سخن دیگری است . که دارم . خواهم گفت . اما می خواهم علت این خرید را ، و بیرون بردن پای سپاه از این مهلکه را پیش آورم . حیثیتی که به اسم سپاه امروز توسط جماعتی از بی خبران به خاک برده می شود ، امانتی است که همه ما حمل آن را به شانه های فرزندان خود سپرده ایم .
دو روز از خرید پنجاه درصد+ یک سهم از سهام شرکت مخابرات توسط سپاه می گذرد . ظاهرا کنسرسیوم های دیگری نیز برای خرید این سهام دورخیز کرده بودند اما مگر می شود بی اذن واراده سازمان خصوصی سازی که امروز یکی را دارای صلاحیت می داند و روز دیگر عدم لیاقت او را کف دستش می گذارد ، برای ربودن این سهام حساس ، پای پیش نهاد ؟